اون وقتی که این حرف و زد تقی بلند زد زیر خنده و منم رفتم کنار تختش دستاش و گرفتم تو دستام و خودشم سرش و کرد زیر پتوش و دستش و از لای دستم در آورد
تقی رو یه کاغذ نوشته به سراغ من اگر می آیید.
بهش میگم که این ادامه داره
نقی هم میگه ادامه داره اما تقی میگه ادامه نداره
چون کسی به دیدن ما نمیاد پس ادامه هم نداره.
داشتیم اینارو میگفتیم که آسمون صدا کرد و بارون اومد.
تقی دوید رفت پنجره رو باز کرد و دستش و کرد بیرون و گفت بارون میاد خره
رو به نقی گفت
نقی به پنجره نگاه کرد
تاریک بود بیرون
داشتم پیراهن آرژانتینم و تنم میکردم
سرم و از تو پیراهن اوردم بیرون و رفتم کنار تخت نقی
به تقی گفتم بیا کمک کن
نقی رو از تخت آوردیم پایین و ۳ نفری کنار پنجره ایستادیم و دستامون و از لای نرده ها کردیم بیرون
همینطوری وایسادیم
یهو در اتاق باز شد
احمد زلیخا اومد تو.
تقی گفت تو یاد نمیگیری باید در بزنی بیای تو نه؟
احمد یه کیسه خرمالو آورده بود.
گفت بیا محسن این و واسه تو آوردم. امروز تو ملاقاتی زن و بچه ام برام آوردن.خودم دوست ندارم. دهنم جمع میشه.
تقی دوید و کیسه رو ازش گرفت.
تا احمد رفت تقی گفت زن و بچه اش تو تصادف مردنا. نمیدونم کیه میاد ملاقاتش
همه خرمالو ها رو خوردیم
یه دونه خرمالو واسه سمیه نگه داشتم، دوست نداره، دهنش جمع میشه. اما به خاطر من میخوره.
نقی همونطوری وایساده بود کنار پنجره و دستش و از لای نرده بیرون نگه داشته بود.