آقای رمضانی مرده. با زن و بچه اش میرفتن امام رضا زیارت که تصادف میکنن.

همه شون با هم میمیرن.

اینو امروز خانم شمس میگفت بعدش ادامه داد که امسال از هندوانه شب یلدا خبری نیست.

ملافه نقی رو دست زد که خیس نباشه و گفت بخوابین دیگه. ساعت خاموشیه الان و از اتاق رفت بیرون.

تقی زیر لب به خانم شمس فحش میداد و یه مجله برداشت از زیر تختش و شروع کرد به دیدن عکس بازیگراش...

تاره فهمیدم مردن یه آدم چقدر میتونه مهم باشه.

سرم و گذاشتم رو بالش.

خواب دیدم دارم میرم سمت درب خروجی روزبه.برگای پاییزی،زرد و سرخ ، زیر پاهام خش خش صدا میکردن و جون میدادن.

هیچکس تو حیاط نبود.

آقای کاظمی نگهبان روزبه صدام کرد و گفت محسن مبارکه

دیدی بالاخره خوب شدی. دیدی کله ات بزرگ نشد و نترکید؟ و زد زیر خنده.

ادامه داد بدو برو خونه تون.بذار منم درو زودتر ببندم.

هیچکس منتظرم نبود. حتی مادرم که باهاش برم خونه.

هوا سرد بود.

دستام و کردم تو جیب ام و راه افتادم.

از این خیابون به اون خیابون.میچرخیدم واسه خودم.

اما جایی به چشمام آشنا نبود.

راهی هم پیدا نمیکردم.

یهو همه جا خلوت شد.

انگاری اصلا هیچکس نبود تو شهر.

من موندم و خودم.

خودم و زدم به اون راه.

رفتم رو جدول وسط خیابون و دستام و باز کردم و شروع کردم به راه رفتن.

زیاد دوام نیووردم. نشستم رو جدول و زدم زیر گریه.

یکی از این پیکان قدیمیا یهو جلو پاهام سبز شد.

گفت برسونمت؟

گفتم کجا؟

چیزی نگفت.

سوار شدم.

شانس اوردم روزبه رو بلد بود.

رسوندتم همونجاو پولم نگرفت.

آقای کاظمی تو دکه نگهبانی خوابش برده بود. زدم به شیشه.

چشماش و مالید ..

گفت چی میخوای؟

گفتم میخوام برگردم و چونه ام لرزید.

یهو انگاری چشماش برق زد. گفت تویی محسن؟

کله نکون دادم که آره.

گفت تو کجا؟ اینجا کجا؟

گفتم من که تازه رفتم.

بلند خندید و گفت میدونی چند سال از رفتن ات میگذره؟ این تقی هر روز راه میره و میگه یه روزی برمیگردی.

حرف نمیتونستم بزنم.

درب و باز کرد. نزدیک تر که اومد و بغلم کرد دیدم موهاش چقدر سفید شده.

ازش که رد شدم گفت اتاقتون هنوز همونجاست.

تقی و نقی نمیذارن کسی رو تخت ات بخوابه.

چراغ و که روشن کردم تقی داشت تو تاریکی مجله میخوند.

پا برهنه دوید طرفم و یکی محکم زد تو گوشم و بغلم کرد.

از خواب که پریدم دیدم همه دور تختم جمع شدن و سرم رو شونه های تقیه.

نقی داشت از رو تختش نگام میکرد .

تا بهش خیره شدم پتوش رو کشید رو سرش.

خانوم شمس گفت: خواب مرگ بود؟

چرا بیدار نمیشدی؟ فیلم کرده بودی همه رو؟

امشب که شب یلدا نیست که اینقدر خوابیدی.

احمد زلیخا اومد نزدیک تخت و یه لگن کوچیک آبی دستش بود.

گفت محسن این فرمون ِ همین اتوبوسیه که تازه خریدم.

گفتم اگه چشمات و دوبازه بازکنی باهاش با همه بچه ها میریم امام رضا زیارت.