صندلی سه نفره مینی بوس برای من ، تقی و نقی !
آقای اسدی داد میزنه میگه تقی پناهی نری وایسی جلوی این مغازه ها و جا بمونی.اونوقت پیدا کردنت با خداست.
نقی زیرلب میگه این کارا واسه خدا کاری نداره . میگم چه کاری نقی ؟ میگه پیدا کردن تقی تو شلوغی .
سمیه و پری و صبا هم دستهای همو گرفتن.
همشون چادر سرشون کردن.
چادرای سفید ِ گل گلی.
چادر پری گل های قرمز داره.تقی میگه ببین چقدر قرمز میاد بهش.
موهای سیم تلفنی صبا از زیر چادر اومده بیرون و خانوم شمس هی بهش میگه صبا موهات رو بکن تو و صبا هم انگار نه انگار که با اونه.
اما سمیه.عین ماه شده.اصلن هرچی بپوشه عین ماه میشه.نه اینکه اینو من بگم فقط همه میگفتن.پروانه هاشم بالا سرش میچرخن.
از بین کلی مغازه رنگ وارنگ رد شدیم . چشمم بیشتر از همه لواشک میبینه که دوست دارم واسه مامان بخرم برگشتنی اگه پولم برسه.
تقی زیرلب داره با خودش حرف میزنه هر چی هم بهش میگم چی میگی با خودت توجه نمیکنه.
نقی خیره خیره اینور اونور رو نگاه میکنه و دمپایی هاش رو میکشه روی زمین و راه میاد.
کامبیز داره با موبایلش که وجود نداره و الکیه حرف میزنه با
مامانش و میگه که اومدیم اردوی شفا.
فرشید ننه که دستاش تو دستای کامبیزه میزنه به پهلوش و میگه دیوونه خودتی.
خودت شفا بخواه .ما بقیه همه خوبه حالمون و کامبیزم صداش رو میاره پایین تر
و با مامانش حرف میزنه.
میرسیم به در ورودی تقی دست هاش رو از توی دست های من در میاره و میکشه به در و میماله به صورتش.
آقای اسدی و آقای کمالی هم همین کارو میکنن.
تا میریم تو احمد زلیخا میزنه زیر گریه . میشینه روی زمین. دست های فرشید ننه اما تو دست هاشه هنوز. فرشدم باهاش میشینه زمین. احمد میگه من همیشه با زنم و بچه هام میومدم شاه عبدالعظیم. دست هاش رو آزاد میکنه . باهاشون صورتش رو میگیره و هق هق گریه میکنه . منم از گریش گریم میگیره. نقی دست هام رو محکمتر فشار میده. فرشید ننه احمد زلیخا رو بغل میکنه و بلندش میکنه از رو زمین.
آقای اسدی میگه بچه ها اونجا مراقب باشین همو گم نکنین.حواستون به پرستارا باشه که گمشون نکنین.اونجا که رفتین هرچی میخواین از خدا بخواین.
نقی زیر لب میگه این چیزا واسه خدا کاری نداره که.میگم چه چیزایی نقی؟ میگه اینکه بدونه ما دلمون چی میخواد.
آقای اسدی داد میزنه التماس دعا بچه ها.
تقی میگه آقای اسدی دعا کردن یاد بگیر به کسی التماس نکنی.
همه میخندن و خود آقای اسدی هم خندش میگیره.
برگشتم سمیه رو نگاه کردم . اونم داشت منو نگاه میکردولبخند زدم بهش و سرم رو برگردوندم.
رفتیم داخل .خیلی شلوغ بود.
پرستارها نمیذاشتن بریم جلو مثل بقیه دست بزنیم به ضریح.
همه نشسته بودیم یه گوشه فقط بهش نگاه میکردیم.
احمد زلیخا اشکاش بند اومده بود و هی فین فین میکرد.
فرشید ننه هی یه چیزی زیرلب میگفت و دست هاش رو میمالید به صورتش.
کامبیز با مامانش حرف میزد هنوز.
حاج اصغر هی بلند بلند صلوات میفرستاد و بقیه هم باهاش تکرار میکردن و بعد از چندتا صلوات پا میشد و نماز میخوند.
تقی هم تا حاج اصغر وایمیستاد اونم پا میشد و مثلن نماز میخوند و هرکاری حاج اصغر میکرد اونم میکرد.
نقی خوابش گرفته بود و سرش رو گذاشت رو پای من و چشم هاش رو بست.
برگشتنی بهمون ناهار دادن .
نفری به کباب و یه گوجه با برنج و نوشابه مشکی .واسه بعضی ها زرد بود.
نقی کباب اش رو نخورد و داد به تقی و خودش فقط برنج و با کره قاطی کرد و خورد.
برگشتنی نقی کلله اش رو تکیه داد به پنجره مینی بوس و تا آخرش با صورتش رو برنگردوند
تقی هم سرش رو گذاشت روی شونه من و خوابش برد.
اما من همه مسیر رو بیدار بودم.