فقط مردها و پسرها رو. آقای اسدی گفت زن ها رو هم یه روز دیگه می بریم.چون همه تو یه مینی بوس جا نمی شیم.
همینطوریشم مینی بوس جا کم داشت . اول من و تقی و احمد زلیخا و نقی و فرشید ننه می خواستیم اون ردیف آخر بشینیم اما آقای اسدی نذاشت.
من و تقی و نقی روی دو تا صندلی نشستیم.
تقی نشست وسط .نقی نشست کنار پنجره و پرده مینی بوس رو کنار زد و سرش رو تکیه داد به پنجره و نشستم بغل تقی و پاهام رو دراز کردم وسط مینی بوس.
تو راه یکمی زدیم رقصیدیم. تقی هم آواز خوند.بعدشم احمد زلیخا یه آواز واسه مادرش خوند.
آقای اسدی هی تذکر می داد. آقای کمالی هم همینطور.اما کمتر.
خلاصه رسیدیم
از در که رفتیم تو اولین قفس واسه میمون ها و گوریل ها بود .
تقی واسشون پفک مینداخت که مامانم داده بود بیاریم باهم بخوریم. اونا هم میخوردن.
تقی گفت دیدی گفتم همه حیوونا دوست دارن؟
یهو دیدم نقی چسبیده به میله ها و زل زده به میمونا
گفتم چته؟ بیا بریم
دیدم اشکاش اومد رو صورتش
گفتم چرا گریه میکنی؟
گفت نگاه کن محسن چقدر اون میمونه غمگینه.
یکیشون رو که یکمی هم پیربود با انگشتاش نشون داد .
آره خیلی غمگین بود.
اشکای نقی تندتر شد
تقی داد زد بیاین دیگه محسن
نقی گفت من نمیام
گفتم بیا پسر بدون توکه خوش نمیگذره. اگه تو نیای منم نمیرم
گفت نه میخوام بمونم.جون من تو و تقی برین باشه؟ باشه؟
نشست رو سکوی سیمانی همون نزدیکی ها و زل زد به همون میمونه.اونم زل زد به نقی .
چندتا پفک براش گذاشتم و رفتم.
آقای اسدی اومد پیشش و یکی از پرستار ها رو که اومده بود و الان اسمش یادم نیست رو گفت بمونه پیش نقی.
تقی به نقی از دور نگاه کرد و دست تکون دادن برای هم و ما رفتیم.
اما زیاد خوش نگذشت بدون نقی
هر قفسی که میرفتیم بچه ها میگفتن که اون حیوونه شبیه کدوم مونه
من هم شبیه زرافه شدم هم لک لک
تقی هم که همه رو مجبور کرد بگن شبیه شیر و پلنگه
خیلی از حیوونا هم خواب بودن
تقی واسه چندتاشون پفک انداخت
یه پفک تو گلوی یه پرنده که اسم سختی داشت گیر کرد.
اما بالاخره قورتش داد
نگهبان اونجا دعوامون کرد و بعدشم آقای اسدی.
تقی می گفت نباید میمونا رو اول میذاشتن
چون خیلی شبیه آدما هستن ناراحت میشن آدما
احمد زلیخا میگفت قبلا با مادرش و زن بچه هاش با اتوبوس خودش اومده اینجا
هر قفسی که میرفتیم کللی خاطره تعریف میکرد
بعدشم بازدید تموم شد.
وقتی اومدیم همون جای اول نقی هنوز نشسته بود و زل زده بود به میمونه و اونم زل زده بود به نقی.
وسط راه مینی بوس خراب شد دوبار.
یه بار مجبور شدیم پیاده شیم و هل بدیم
اومدیم بالا تقی پیاده نشده بود و رفته بود اون ردیف آخر واسه من و نقی و احمد زلیخا جا گرفته بود
آقای اسدی هم چیزی نگفت
نقی نشست کنار پنجره و منم بغلش.
بهش گفتم نقی هیچ کلاغی تو باغ وحش نبود
گفت هیچی ؟
گفتم هیچی.حتی یدونه.
احمد زلیخا شنید و گفت آخه کلاغ زیاد عمر میکنه واسشون سود نداره ازش نگهداری کنن.
بعدشم کلاغ مثل این کاگرا میمونه خودش بلده چطوری نون خودش رو در بیاره و چشم هاش رو بست و سرش رو به صندلی تکیه داد.
تقی هم از بس خسته بود خوابش برده بود.
دستم و کردم تو جیب ام و پروانه ای رو که واسه سمیه از باغ وحش آورده بودم بیرن آوردم که هوا بخوره.حالش خوب بود.دوباره گذاشتمش تو جیب کاپشنم.
سرم رو بردم کنار گوش نقی و گفتم : دیدی ؟ دیدی کلاغ آزاد ترین پرنده س؟
سرش رو برد پشت پرده مینی بوش و کلله اش رو تکیه داد به پنجره.