من پشت پنجره وایساده بودم تا خودم رو رسوندم دم در اتاق دیدم داره میدوه و یکی از دمپایی های قهوه ایش هم از پاش دراومد اما برنگشت بپوشدش ...
دستم رو گرفت و برد تو اتاق و در رو بست ...
گفتم چیه تقی چی شده؟ پری چیزیش شده؟ نقی کجاست؟
نفس نفس میزد اما گفت سمیه
گفتم سمیه چی؟
گفت میخوان از اینجا ببرنش جای دیگه
گفتم امکان نداره ، سمیه نمیره
گفت دست اون نیست که میبرنش ، پری گفت الان ساکش رو جمع کرده و میان دنبالش
زدم زیر گریه گفتم دروغ میگی
چرا اینطوری میگی؟
دوست داری من بگم پری رو میخوان ببرن؟
گفت به خدا راست میگم . ما رفیقیم
یه دفعه یکی زد به در و اومد تو اتاق
سمیه بود
گفتم سمیه؟ راست میگه؟
تقی راست میگه؟
سرش رو انداخت پایین. اشک از چشماش ریخت
پروانه های دور موهاشم گریه میکردن و هی جون میدادن دور موهاش ، آخه لاغرن و با گریه تموم میشن.
من بلندتر گریه کردم
سمیه اومد جلوتر و دست هام رو گرفت
تقی رفت رو تختش و رفت زیر پتو و پتو رو کشید رو سرش
سمیه نگام میکرد و ریز ریز گریه میکرد
نمیدونستم اشکاش اینقدر کوچیکه
سمیه گفت محسن
اونقدر گریه میکردم که نتونستم جوابش رو بدم
بازم گفت محسن ؟
محسن؟
یهو بلندگو سمیه رو صدا زد که بره دفتر آقای اسدی
چشم هام رو بستم و دندونام رو رو هم فشار دادم و دست های سمیه رو هم تو دست هام
و یهو از خواب بیدار شدم
تقی و نقی بالای سرم بودن...
خوابم رو واسشون تعریف کردم
گفت بدبخت تو که واسه سمیه اینطوری میکنی اگه یه روز من بخوام برم چیکار میکنی؟
رفتم پشت پنجره وایسادم و اشک تو چشم هام جمع شد . چشمام یهو شد عین رنگین مون که تو پارک روزبه درست میشه بعد بارون
نقی گفت محسن بغل پایین اون درخ چنار تو حیاط یه کلاغ بود تا وقتی بیام بالا سرت ، هست هنوز ؟
نگاه کردم
گفتم نه نقی رفته نیست...