پري خله بود...
وايسادم ببينم چي ميگه. با اون دمپايي صورتي كه تقي ميگه براش خريده دويد طرف من. البته اينجا همه زن ها دمپايي صورتي دارن و همه مردها قهوه اي.
پري كه داشت ميدويد طرف من يه بار دمپاييش از پاش در اومد و دوباره پاش كرد. پاهاش سياه شده از بس با دمپايي راه رفته. جورابم پاش نميكنه.
بهش گفتم : هان؟ كارم داري پري؟
نفسش بالا نميومد.
ترسيدم بميره.
گفتم خفه نشه يه وقت ، تقي منو ميكشه ها.
اخم كرد.
شروع كرديم به راه رفتن.
نفسش كه بالاخره بالا اومد گفت:
محسن تقي منو واقعن دوست داره؟ تو كه دوست نزديكشي؟
گفتم : خر شدي دوباره ؟ خب آره ديگه...به قول مامان خاطرخواهته.
گفت : آخه من ۱۴ ۱۵ سال حداقل از ش بزرگترم
گفتم: ربطي نداره. ربط داره به نظر تو؟
گفت : نميدونم. شايد موقعيت بهتري براش پيش بياد...
بلند زدم زير خنده...
گفت : مرض ، درد ، مرگ خنده داره ؟ تازه اكرم خانم ميگه من نه خوشگلي دارم نه موي بلند كه تقي عاشقم بشه... ميگه بچه هم نميتونم براش بيارم چون بچه مون هم ديوونه ميشه. ميگه مردها عاشق اين چيزان.
گفتم : اكرم خانم چون شوهرش گذاشتتش و رفته اينطوري ميگه وگرنه همه مردها اينطوري نيستن.
مثلن من خودم چون سميه موهاش و چشم هاش مشكيه عاشقش شدم. ديدي كه موهاش همچينم بلند نيست.
پري چيزي نگفت اما فك كنم اميدوار شد.
دوباره دمپاييش از پاش دراومد.
همون موقع هم تقي از پشت زد پس كله من...خودش رو به ما رسونده بود..
اصلن نميتونه ببينه يه نفر ديگه با پري حرف بزنه. حتي من.
گفت : چطوري رفيق؟
گفتم : به توچه ؟ دستت رو كوتاه كنا.
دوباره زد نامرد. دستش خيلي سنگينه...
تا من چيزي بگم رو كرد به پري گفت : چقدر خوشگل شدي امروز..
اما به نظر من پري مثل هر روز بود.
وسطای شب دیدم یکی داره با دست تکونم میده..
اولش از خواب بیدار نشدم با اینکه به قول مامان خوابم از پر سبک تره و من نمیدونم منظورش چیه...
تقی بود...
گفت ، محسن از شب ، نه ، از تاريكي ميترسم...
اون شلوار گشاده مشكي اش رو پوشيده بود.از جنس اش فهميدم.وقتي دستم خورد به شلوارش.
يه جنس خاصي داره.عين مزه خرمالو ميمونه.
اومد رو تخت من و تندي رفت زير پتو و پشت اش رو كرد به من و خوابيد فكر كنم...
باورم نميشه تو اين دنيا چيزي باشه كه تقي ازش بترسه...
ديشب فكر ميكردم اگه تقي و سميه با هم كله هاشون بزرگ بشه من كدومشون رو انتخاب ميكنم كه بهشون دلداري بدم و كله هاشون رو براشون كوچيك تصور كنم.
وقتي تقي رفت زير پتو ، نقي كه تخت بغليه منه پرسيد ، بازم تقي از تاريكي ترسيده بود؟
اين تنها كلماتي كه اين چند روز از نقي شنيدم.
راستي سميه نيومد گروه سرود.
اومد تو صف و زد رو دوشم گفت هی یارو خیلی به من نگاه میکنیا...
خجالت کشیدم...
تقی بازم خودش رو قاطی کرد و گفت: خب خدا تورو آفریده واسه ما که نگاه کنیم دیگه و هری زد زیر خنده..
پری گفت به توچه تقی خودت رو مث قاشق نشسته میندازی وسط و رو کرد به سمیه و گفت میای تو گروه سرود؟...
راستی یه گروه سرود داریم که من تک خونشم..
اینه سرودمون...
کوچولوها کوچولوها
دست هاتون رو بدین به ما بریم به شهر قصه ها
کوچولوها کوچولوها
دست هاتون رو بدین به ما بریم به شهر قصه ها
که همه بچه ها میگن کوچولوها کوچولوها و من بقیه اش رو تنهایی میخونم...
سمیه جواب پری رو نداد و رفت.خداکنه بیاد تو گروه سرود.
آقاي اسدي امروز گفت بيست هزار تومان ببرم .حالا بايد با يه كلكي از مامان پول بگيرم. نميدونم بدون كلك هم ميشه از مامان پول گرفت يا نه؟چون تا حالا امتحان نكردم.
تقي از من مريض شده و با من چپ افتاده. چون ميگه پري بهش بوس نميده تا مريضيش خوب نشه.
البته من تا حالا نديدم تقي پري رو بوس كنه. اما مامان ميگه تو چه خنگي تقي پري رو جلوي تو كه بوس نميكنه.
آقاي اسدي كفش هاش رو نو كرده. اما به نظر من و تقي اصلا بهش نمياد يا به قول پري هيچ چيزي به هيكل آقاي اسدي نمياد...
امروز دلم گرفته بود. ديروز هم دلم گرفته بود . شايد فردا هم همينطور باشه . پس چه فرقي ميكنه؟
به تقي كه ميگم ميزنه زير خنده. هيچوقت نميشه با تقي جدي حرف زد. چون مسخرم ميكنه..
دلم كفش هاي رنگي ميخواد. اما فكر كنم مامان تا عيد برام كفش نخره.
شايدم چون آقاي اسدي كفش خريده منم دلم خواسته.
امروز سر كلاس كاردرماني نقاشي كفش هاي رنگي كشيدم.
خان فرخ پي گفت آفرين محسن خيلي خوبه كه چيزها رو رنگي ميبيني.
خانم فرخ پي معلم كلاس كاردرمانيه و اكثرا بچه ها دوستش دارن.
منم ازش يه موقعي خوشم ميومد اما بعدا با آقاي فرخ پي كه با پرايد سفيد چندبار اومده بود دنبالش ازدواج كرد.
راستي اسم اون دختره سميه بود...
آقاي اسدي امروز در آسايشگاه نبود. تقي ميگه الان داره با حاج خانوم اسدي ماچ بازي ميكنه و هري ميزنه زير خنده. ...
امروز ساعت ۸ صبح يك نفر جديد آوردند. از پشت پنجره اتاق ديديمش.
معمولا جمعه ها آدم جديد قبول نميكنن چون آقاي اسدي نيست. اسم طرف رو نميدونيم هنوز. طرف دختر است. قرار شدي پري اسمش را بپرسد.
به نظر من و تقي كله اش از زير روسري بيشتر از اندازه بزرگ بود.
تقي ميگه زودي ميميره و من رو ميترسونه.چون از مردن ميترسم.
اسمش رو بفهمم براتون ميگم...
دیروز مامان زود اومد دنبالم.رفتیم خونه.مثل همیشه مامان تا التماسم نکرد حموم نرفتم.
مامان اومد تو حموم و ریش هامو زد و به قول خودش خوشگل شدم حسابی!شب می خواستیم افطاری بریم خونه مامان مهین اینا.
هیچ وقت به تقی نمی گم می خوایم بریم مهمونی، یکی به خاطر این که اگه بهش بگم عینهو کنه می چسبه به من که به مامانت بگو تا منم بیام و شروع می کنه به نقشه کشیدن، بعدشم اگه راضی شه نیاد یا با پری خله بودن رو به من ترجیح بده باید از مهمونی براش غذا، پفک یا خرمالو بیارم.
مامان مهین نماز می خونه.همش نماز می خونه.بابا ممد هم آشپزی می کنه.اونا فکر می کنن مامان من هم نماز می خونه.تا به حال چند بار به خاطر این که مامان رو لو دادم کتک خوردم ازش.
تازه اونا فکر می کنن مامان روزه هم می گیره اما مامان نمی گیره چون به جاش سردرد داره و گردن درد هم داره.اما مامان به من میگه که به اونا نگم.
اکثر اوقات که میریم اون جا ماکارونی دارن دیشب هم داشتن.من سر افطار 5 تا چایی خوردم و نون با پنیر.بابا ممد گفت محسن جان قبول باشه.اما من که روزه نبودم فکر کردم داره مسخره ام می کنه واسه همین الان باهاش قهر هستم، اما شاید آشتی کنم......
مامان مهین برای تقی ماکارونی داد با اصرار من.اما مامان میگه تقی بد عادت میشه.نمی دونم بد عادت چیه اما بعید می دونم تقی بشه، چون اون خیلی قوی تر از منه.فکر کنم......
امروز ظهر تقی ماکارونی رو تنهایی خورد و یادش رفت که از من بپرسه چرا نبردمش مهمونی....
مامان هنوز سردرد داره فعلاً.....من میام دوباره....
تقي ميگه عرض رو با ع نمينويسن.
سلام ارض شد.
ما بالاخره اومديم...
الان پشت كامپيوتره آاقاي اسدي نشستيم. آقاي اسدي داره با مادر يكي از بچه ها كه فكر كنم كامبيز باشه حرف ميزنه.
مادر كامبيز قشنگه. به همين خاطرم فكر كنم حرفشون حالا حالا ها طول بكشه.
اما ترس چيز خوبيه. ما ميترسيم كه ديگه نتونيم بيايم پس زودتر فلنگ رو ميبنديم.
تقي و پري هم اينجان و سلام ميرسونن...
بازم ميايم...